جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
1639
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)
حجاجِ طغيانگر در ظرف سه روز مردم كوفه را آمادهء جنگ ساخت ، آنگاه همه را بدون استثنا ، حتى نوجوانان را به جنگ اعزام داشت . زنان مىناليدند و فرزندان كوچكشان را كه عازم جنگ بودند به آغوش مىكشيدند و مىگفتند : « پدرم فدايت . » زيرا از سرنوشت فرزند خويش سخت مىترسيدند . مادران آنقدر پيش فرزندان خود آمدند و جمله « پدرم فدايت شود » را گفتند كه اين لشكر به نام « جيش بِابى » ( سپاه پدرم به فدايت ) نام گرفت . در همين هنگامه ، عميربن ضابى حنظلى نزد حجاج آمد و گفت : خدا امير را حفظ كند . من پيرمردى ضعيفم و اين پسرم از من جوانتر و كارآمدتر است ! حجاج گفت : اين فرزند براى ما بهتر از اين پدر است . آنگاه پرسيد تو كيستى ؟ پاسخ شنيد كه : من عميربن ضابى حنظلى هستم . حجاج پرسيد : تو همان نيستى كه با عثمان جنگيدى ؟ عمير پاسخ داد : چرا همانم ! حجاج گفت : اى دشمن خدا ، چرا با عثمان جنگ كردى ؟ عمير پاسخ داد : عثمان پدرم را كه پيرمردى ضعيف بود زندانى كرد و آنقدر او را در زندان نگه داشت تا از دنيا رفت . حجاج گفت : مگر تو اين شعر را نگفتهاى : « تصميم گرفتم ، انجام ندادم ، حيله زدم و اى كاش عثمان را به قتل رسانده بودم ، تا خانوادهاش برايش گريه مىكردند . » ؟ من فكر مىكنم كه كشتن تو به صلاح كوفه و بصره باشد ! عذرت معلوم و ضعفت روشن است ، ولى من مىترسم كه با بودن تو مردم سركش شوند . سپس دستور داد گردن پيرمرد را زدند ، اموالش را غارت كردند و